29 مهر اولین روز زندگی پسر کوچولوم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شایان جان تو به دنیا اومدی و شنیدم که نو رو بردن بیرون که همه صورت ماهتو ببینن
بابا علیرضا مسعود جون مامان محمد فرناز فریناز علی همه بیرون انتظارت رو میکشیدن فیلمش هست عشقم 
همه از خوشحالی نمیدونستن چی بگن تو هم گریه میکردی
وفک کوچیکت میلرزیده بابایی هم اینقدر خوشحال بوده که شنیدم هرکی میرسیده شیرینی میداده
ساعت 5 بود که منو منتقل کردن به بخش و تو اوردن پیش من وای شایان جان نمیدونی که چقدر ظریف و دوست داشتنی بودی کوچولو، ناز ، خوردنی
دیگه شروع کردیم با هم سروکله زدیم که تو شیر بخوری
تا شب هم خاله فریناز اومد اونجا و اخر شب هم خاله فرناز با بابایی و مامانی اومدن بیمارستان و بابات یه دسته گل خیلی خوشگل برامون اورده بود 
شایان جان رنگ و روی بابایی
عوض شده بود چشماش میخندید اینقد که تو زندگی رو عوض کردی عزیزم
صبح هم ساعت11 مرخص شدیم و اومدیم خونه
عمو ارین هم ایران بود با عزیز و عمو اکبر اومدن خونمون همه خوشحال بودن همه فقط به تو نگاه میکردن
از همه مهمتر عمه پری بود که واقعا عاشفته
ولی راه دوره و دلش برای تو پر میزنه عزیزم
ناهار که خوردیم وصل شدیم و تو رو به عمه پری نشون دادیم وای نمیدونی چه قدر خوشحال بود و دلش میخواست که باشه و بغلت کنه



29 مهر اولین روز زندگی پسر کوچولوم
